روستای گزل دره ساوه -گزل کندیم

گزیده اشعار شاعران

شهریار 

 

برو ای تُرک که تَرک تو ستمگر کردم

حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

ساده دل من که قسم های تو باور کردم

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود

زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم

تو شدی همسر اغیارو من از یار و دیار

گشتم آواره و ترک سرو همسر کردم

زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی

که من از خار و خس بادیه بستر کردم

در و دیوار به حال دل من زار گریست

هر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم

درغمت داغ پدردیدم وچون در یتیم

اشکریزان هوس دامن مادر کردم

اشک ازآویزه ی گوش تو حکایت می کرد

پند ازاین گوش پذیرفتم ازآن درکردم

پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی

که من این گوش ز فریادو فغان کر کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

دیده را حلقه صفت دوخته بر در کردم

شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال

آنکه من خاک رهش را به سر افسر کردم 

 

 

به استـقبال نـوروز و بـهار‎ ...

شعری از زنده یاد فریدون مشیری
باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد،


و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.


همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،


و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است.


باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟


هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟


حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،


که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد.


خاک، جان یافته است.
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تو چرا سنگ شدی؟


تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

باز کن پنجره ها را ...

و بهاران را باور کن!
گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org

باز کن پنجره ها را ...

و بهاران را باور کن!


قاصدک باز اگر برگشتی
و اگر پرسیدت ز فلانی چه خبر
تو خودت حال مرا می دانی
بوسه بر دستش زن
و بپرس...

قاصدک پر زد و رفت
بالهایش خیس
جمله هایش نصفه
و تو مأیوس شدی
که فلانی باز نفهمید
که در وادی عشق
حرف زدن ممنوع است !

خوب و بدش باشد پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان
این وآن هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند
غم نداریم بزرگ است خدای خودمان
بی خیال همه با فلسفه اشان خوش باشند
خودمانآیینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم که حالا سره دریا داریم
دو مسافر همه در آب و هوای خودمان
احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان
درد اگر هست برای دل هم میگوییم
در وجود خودمان هست دوای خودمان
دوست داریم که نفهمند.. بیا بعد از این
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان



شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

 از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

 در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

 شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست

 

 

 

تنهاییمو معنی کنم

به واژه ای نمیرسم

به جز سکوت لحظه ها

به جز غم گذشته ها

به جز یه قلب بی گناه

که عشق پاکش شد تباه

تنهایی غصه خوردمو

تو تنهاییم می مردمو

یه بار به روت نوردم

تنهایی بی تو موندمو

شبو به روز رسوندمو

حتی دیگه تو خاطرت نموندم

تنهایی گریه کردمو

واسه نبودنت گله میکردم

آخه کی تو این شبا میفهمه دردمو؟

آخه کی تو این غما مرهمه قلبمو؟

 

ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده

گر او نمی آید بگو آن دل که بردی باز ده

 افتاده ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو

 نازیده ام بر روی تو آن دل که بردی باز ده

 بنگر که مشتاق توام مجنون غمناک توام

گرچه که من خاک توام آن دل که بردی باز ده

 ای دلبر زیبای من ای سرو خوش بالای من

 لعل لبت حلوای من آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا

اکنون بیا در کوی ما آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی با عاشقان تیزی کنی

 خود قصد تبریزی کنی آن دل که بردی باز ده

 از عشق تو شاد آمدم از هجر آزاد آمدم

 نزد تو بر داد آمدم آن دل که بردی باز ده

 ===============

باده از دست رقیبم ، تودگر نوش مکن

با رقیبم تو چنین دست در آغوش مکن

برتو عیب است ، مشو ساقی بزم دگران

 خون دل می خورم وخون مرا نوش مکن

 روی چون ماه به این کهنه حریفان منمای

 لاجرم فتنه ازآن مست بنا گوش مکن

 گرکسی می خورد وذکر لبت را گوید

دامن ازوی بکش وبر سخنش گوش مکن

 یار مایی و چراغ دل و تاج سر ما

عهد و پیمان مگسل ، عشق فراموش مکن

راه خود گیر ، نگارین ، به کنارش تو نمان

نرگسم دیده به خاک و ره ما فراموش مکن

 ===============

امشب ای جان باز بیمار تو ام

عاشقم ، دیوانه ام ، زار تو ام

همگان خوابند و من در انتظار

روزوشب بی خواب وبیدارتوام

نیستم شبگرد و مستی بی قرار

 بی خبر از خویش وهوشیار توام

با خیالت جمع و، فردم از همه

 باز در افسون ، پندار تو ام

می شکوفد اشک همچون غنچه ای

آتشم ، اشکم ، که گلنار تو ام

بوسه خورشید واشک لاله ام

نور و نار و آب گلزار تو ام

آه می دانم که بی من سر خوشی

 کاش دانستی که بیمار تو ام

 =================

 جرم من چیست که شیدای نگاهت شده ام

 آن قدر واله که انگشت نمایت شده ام

جرم من چیست که درکلبه تنهایی خویش

 زاهد گوشه محراب لبانت شده ام

آخر ای اختر تابنده به دامان سپهر

 جرم من چیست که رسوای زمانت شده ام

 آمدی ساده نشستی به گلیم دل من

جرم من چیست که معشوق نوازت شده ام

ای که از شورجوانی خودت سرمستی

 ساغری نوش که ساقی شرابت شده ام

آمدی ساده نشستی و چو طوفان رفتی

 هیچ انگار ندیدی که خرابت شده ام

رفتی و بی خبر از خویش نمودی ما

را لحظه ای چند نظرکن نگرانت شده ام

ای که از حال دل من خبری نیست تو را

 با خبر باش که من چشم به راهت شده ام

 ==============

کلبه متروک عشقم بیتو ای پروانه سوخت

 لابلای شعله هایش این دل دیوانه سوخت

 داستان عشق من درخاطرات افسانه شد

 بند بند استخوانم ضمن این افسانه سوخت

بانی دمساز رفتم گوشه ویرانه ای

آه حتی بامن ونی گوشه ویرانه سوخت

مرغ عشقم باچه زحمت جزجز لانه ساخت

 آخر آن بیچاره بین شعله های لانه سوخت

 اشک غم از دیده ها جاریست درناکامیم

 گویا هرکس چومن درماتم جانانه سوخت

 وقتی اندوه جداهی را دلم باور نمود

 هم تحمل هم امیدم هردو دریک خانه سوخت

 =================

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشکند

گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشکند

 باید این آیینه را برق نگاهی می‌شکست

 پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

 گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام

 صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه

تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد

 قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

 ==============

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

 بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

 غمدیده ترین عابر این خاک منم من

 جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

 در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

 در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

 شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

 هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست

خواهشم این بود بمونی

 قدر عشقمو بدونی

ولی تو هر جا که باشی

 توی قلب من همونی

 خواهشم این بود نذاری

 دل خستم خسته تر شه

 ولی تو رفتی و خواستی

 گونه هام از غصه تر شه

من فقط خواهشم این بود

نری و تنهام بذاری

من همه ترسم از این بود

 که بگی دوسم نداری

من دلم میخواد که روزام

ختم شه به لمس حضورت

نه که با تنهایی و یاد

عبورت شب شه

من دلم ساده و صافه

 دل تو ولی عجیبه

همیشه پر از فریبه

 با احساس پاک من خیلی غریبه

 من میخواستم

عشق من واسه تو خواستنی باشه

 نه که یه هوس پوچ و رفتی باشه

 یعنی خواسته هام عجیب بود؟

؟ که دلم تو این همه دل از هرچی عشقه بی نصیب موند؟ ؟

 

اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است

ولى برای رسیدن، بهانه بسیار است


بر آن سریم کزین قصه دست برداریم

 مگر عزیز من! این عشق دست بردار است


کسى به جز خودم اى خوب من چه مى داند

که از تو - از تو بریدن چه قدر دشوار است


مخواه مصلحت اندیش و منطقى باشم

می شود به خدا، پاى عشق در کار است


تو از سلاله ى سوداگران کشمیرى

 که  ناز تو را شاعرى خریدار است


در آستانه ى رفتن ، در امتداد غروب

دعاى من به تو تنها ، خدا نگهدار است


کسى پس از تو خودش را به دار خواهد زد

که در گزینش این انتخاب ناچار است

 

 

با من از عشق سخن بگو

 ای سراپا همه خوبی و صفا

 به خدا محتاجم

من چو ماهی که ز دریا دور است

 و شن گرم کنار ساحل

 پیکرش را گور است

 موج امید و وفا می خواهم

 من تو را می خواهم

من تو را می خواهم

 ای دریا

ای به ظاهر همه تندی ، همه خشم و به دل گرم و آرام

پر از شور و حیات

 من چو گل که به اشک شب و لبخند سحر محتاج است

 و به تو روشنگر دل محتاجم

 و به تو همچو خورشید و

 به هر قصه عشق که بگویی

 با دل چو هوا محتاجم

 همچو خورشید بتاب

تا چو گل پر بگشایم از شوق

 تا بپیچد همه جا عطر اشعار ترم

 و بخوانند همه و بدانند همه ،

که تو را می خواهم ای خورشید

 و ببینند همه که به تو محتاجم

 به تو چون سرو بلند که بر آن ساعقه نیلوفر نازک پیچید

 همچو پیچک لرزنده خرد تار هایی ز هوا می پیچم

 تا جدا هیچ نگردد از من با تو

 می مانم در باغ وجود

با تو می میرم ای بود و نبود

 من به تو محتاجم

 به محبت به وفا محتاجم به خدا محتاجم.

 

 

نمی نویسم .....

چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

حرف نمی زنم .....

چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

نگاهت نمی کنم ......

چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی

صدایت نمی زنم .....

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است

فقط می خندم ......

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام......

 

 

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :