روستای گزل دره ساوه -گزل کندیم

من و ترانه هایم

ستاره قشنگ من

دلم خیلی گرفته

می خوام با تو حرف بزنم

اما یه چیز تو دلم هست که نمیذاره بهت بگم

چقدر به تو وابسته ام

همش من از خدا میخوام

قدرتی رو بده به من تا بتونم داد بزنم

بگم که ای خدای من

چقدر منو دوس میداری

 اونقدری هست که من بگم

 یه دوست مهربون دارم

خدای اسمون من

چقدر باید صدات کنم

 بگم که اسرار دل رو

 چطور حکایتش کنم

اما خودت خوب میدونی

یه قلب ساده وپر درد

هیچکسی رو اون نداره

تا بتونه غصه هاشو یه جور فراموشش کنه

یا اونارو یه جورایی از دیده پنهون بکنه

ای قلم صاف وساده

چقدر از تو بدم میاد

از وقتی که یادم میاد

من باتو مهربون بودم

راز دلم رو جز خدا فقط به تو گفته بودم

اما تو هرجا رسیدی

سفره دل رو باز کردی

منم تو رسواکردی

از تو شکایتی دگر به این واون نمیکنم

چون که حالا خوب میدونم

اسرار ناگفتنی رو

باید تو سینه مخفی کرد

تا هرکسی یهو نخواد

آدمو رسوا بکنه

 

 

 

نامه دوست

دوش یارم برای من دو خط نامه نوشت 

 غرق بوسه میکنم انچه نوشت



 در کلامش غرق اغراق کرده بود

 انچه را که او برای من نوشت



نام خود هم نام من نامیده بود

 این سخن بهر تسلایم نوشت



چون کلید قلب من در پنجه داشت

 دست من را در کنار خود نوشت



نان غم با نام من یک الفت دیرینه داشت

 قسمت ما نان ناشادی نوشت



 چون نشیند درکنارم مضطرب خیزد زجای

 ارزوی خواب آرام در خیال خود نوشت



 گر اجل مهلت دهد از بهر او

عهد بستم محیا میکنم آنچه نوشت



خواندی گر این شعر من با خود بگو

 بوده محمود انچنان که خود نوشت





در شام شب تارم میهمان گل یاسم

از بوی گل نازم باده کش عیارم


شاید شبی از لعلش سیراب کنم لعلی

هر شب به سر کویش  سر مست وغزلخوانم


دوشم به خیال خود دیده ام رقیبم را

گفتم که جهانی را بافوتی در اندازم


امشب بزن ای مطرب  نای نی بی دردی

شاید که دلی لرزان بیند دل لرزانم


غلطید بر آن گونه اشکی از دوچشمانش

نوشیده ام آن دانه تا ابد که سیرابم


شاید شبی از لعلش دزدم لب سرمستش

شمع محفلم باشدپروانه وی باشم


از روز ازل بر لوح نام من نهاد محمود

بوالعجب خطایی بود انگه که قبول کردم




بهار آمد که دلها را به شادی واکند امشب

ندانم بهر بی چیزان چه میگوید بهار امشب


به لبهای فرو بسته گمانم یاد او باشد

که باشد این جهان ما بدون ناله ها امشب


به کوی می فروشان رو که می گوید دلی با تو

که تا فجر طلوع نو نماند ناله ام امشب


شبی در خلوت شمعی که می ریخت اشک با ناله

شنیدم بهر پروانه چه سود است وزیان امشب


ره صد ساله را گاهی شود طی کرد با اهی

ولی شرطش بود اینکه شوی همراه باد امشب


سحر چون تیغه خورشید ستاند بوسه ای از خاک

نمی دانم که خاک سرخ  چه حالی دارد او امشب


به  وقت مردم خواهم ببینی شاد وشنگولم

بیا بهر خدا گیرم به آغوش صبا امشب







فردا؛ که بر جنازه من نماز بگذارند

از بهر خدا برای ما غذا بگذارند

 

دونان همه  یک ولیمه ساده تصور دارند

دوستان منت به سر سفره ما بگذارند

 

تا سربه سریر خاک بگذاریم

سنگ لحدی بر سرما بگذارند

 

بنگر به جهان زیست نکردیم ولی

زینت گر ما تاج گلی بگذارند

 

چون پراکنده شدند بد دمی از بر من

بین که چه زود ترا تنها بگذارند

 

گر چه عالم همه فانی وبقا با حق است

بوالعجب منت آن نیز به ما بگذارند

 

تا به دیدار من آیی بزی شاد ولی

گو که بر خاطر ما رنگ حنا بگذارند






غم عالم فزون از صد هزار است

اگر چه شادیش بیش از همان است

 

ولیکن مشکلی در پیش بینی

بگویی این جهان لبریز درد است

 

نشاید نام تو آدم نهادن

به ان ساعت که دستت در گران است

 

شبی گر خلوتی جستی میاسای

ببین مینای قلبت در چه سان است

 

 بپا کن بهر فرداهای بهتر

که بعد از شام تار صبح سپید است

 

بخوان دائم تو از اشعار محمود

بدان در هر کلامش صد پیام است

 





 


 

0
نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :